حكيم زجاجى

901

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همه غله آن سال قاضى فروخت * بها بستد و عالمى را بسوخت به خروارها سيم در خانه برد * درم قاضى پير از آن دانه برد پس از دامغانى يكى پير بود * كه بادانش و راى و تدبير بود حمويه بد آن مرد بادين و داد * خليفه قضا را بدان پير داد ابو بكر بد نام آن سرفراز * چو مه رفته در هرهنر بر فراز ز پشت مظفر بد آن بىقرين * بر او بود ز اهل هنر آفرين به دل مذهب شافعى داشتى * وز آن بر سران گردن افراشتى خلافى ، مهذب ندانسته بود * نبد مثل او زير چرخ كبود نمىكرد شغل قضا را قبول * دلش بود از كار گيتى ملول به طاعت بدى نامور سال و ماه * نكردى به كار زمانه نگاه بدى مهربان سال و مه روزه‌دار * نخوردى جز از سبزهء مرغزار خليفه بر او اندر ، آن حكم كرد * ضرورت ، در آن كار شد نيك‌مرد بدان نامور شد مقرر قضا * در آن شغل از دل نبودش رضا نيارست پيچيد از امر امام * قضاى نكو كرد مرد همام چنان كرد شغل آن سرافراز مرد * كه مردم فروماند از آن كاركرد ز نيكونهادى مرد خطير * وزارت به دو خواست دادن امير نپذرفت فرزانه ، با مير گفت * كه ما را مكن با غم و غصه جفت كسى كاو قلم زد به امر خداى * سجل كرد بر هرخطا پاك‌راى چگونه كند باز توقيع شاه * در اين كار من ژرف‌تر كن نگاه بمان تا در اين شغل ميرم به درد * بمرد اندر آن و وزيرى نكرد بزرگان دين اين‌چنين بوده‌اند * به آب كسان روزه نگشوده‌اند كنون قاضيان خون مردم خورند * پى سيم و زر آب مردم برند خنك آن‌كه عالم نبيند به چشم * ندارد به دل در ز كس كين و خشم به نانى به‌سر مىبرد روزگار * تو را و مرا نيكويى يادگار چو نيكى ، به فردوس گيرى قرار * وگر بد ، به دوزخ سرانجام كار جهان زودسير است از او دور باش * فلك در كمين است بازور باش ببر دل از اين مسكن داورى * نيابى از اين ديو دون ياورى